امروز تولد اینجاست. اینجا مثل یه دوست خوبه که هر وقت میخوام آماده است که باهاش درددل کنم. مثل یه بچه است که خودم بزرگش کردم و تربیتش کردم. مثل یه دفتر خاطرات که لحظات زندگیمو ثبت کرده. اینجا رو خیلی دوست دارم.
نویسنده :
ملودي ; ساعت ۱۱:٠٩ ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳٩۱
بهترم. بعضی روزها الکی غمگینم و بعضی روزها خوبم. اتفاقهای کوچک همیشه آثار بزرگی تو زندگی من دارند و بعضی وقتها تطبیق اونا با واقعیت سختتر از اونیه که فکرشو میکنی.
نویسنده :
ملودي ; ساعت ٢:٠٧ ب.ظ ; سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱
خوبم. زیاد تو مود نوشتن نیستم. از اون وقتایی هست که اونقدر حرف برای گفتن داری که نمیدونی از کجا شروع کنی و ترجیحا سکوت بهترین گزینه ات میشه
نویسنده :
ملودي ; ساعت ۱٢:٠٦ ب.ظ ; دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳٩۱
- کفش پاشنه بلند با شلوار جین یا شلوار پارچه ای با کتونی؟
- صندل با جوراب یا کتونی بدون جوراب؟
- مانتوی خیلی کوتاه با مغنعه یا مانتوی مجلسی با شال نخی؟
- روژ لب پررنگ با سیبیل یا آستین کوتاه با موی دست بلند؟
- دامن کوتاه با روسری یا رقصیدن با روسری؟
- ...
- بچه جیغ جیغو یا بچه خرابکار؟
- بچه لوس یا بچه بدغذا؟
- بچه کثیف یا بچه شلخته؟
- ...
- همسر پرحرف یا همسر بی تفاوت؟
- همسر غیرتی یا همسر زیادی روشنفکر؟
- همسر خسیس یا همسر ولخرج؟
- همسر زیادی کاری یا همسر بیکار؟
- ...
- اگه شما هم چیزی به نظرتون میرسه بگید
- ...
نویسنده :
ملودي ; ساعت ۱٢:٤٦ ب.ظ ; شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳٩۱
من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا
من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت
معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت
من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود
معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت
من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید
سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده
من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت
روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت
من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود
من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!!!
چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود
من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود
وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند
من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند
زندگی ادامه دارد
هیچ وقت پایان نمی گیرد
من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!
من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم
اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟
هر روز از کنار مردمانی می گذریم که یا من اند یا تو و یا او
و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن او
نویسنده :
ملودي ; ساعت ٩:٤۸ ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳٩۱
از شنبه ها متنفرم. بنظرم بدترین روز هفته است
نویسنده :
ملودي ; ساعت ٩:٤٥ ق.ظ ; شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳٩۱
بعد از حدود یک ماه امروز اومدم سرکار
نویسنده :
ملودي ; ساعت ٩:۳٠ ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳٩۱
یعنی این روزها واقعا دل و دماغ برای کسی مونده که پاشه بره سیزده بدر؟
ما ایرانیها که تمام روزهای سالمون هم بدر کنیم بازم کمه
نویسنده :
ملودي ; ساعت ٤:۱٧ ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳٩۱
تنها خوبی سال نود این بود که نمیگیم یادش بخیر
نویسنده :
ملودي ; ساعت ۳:٢٢ ق.ظ ; شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳٩۱
دیر اومدم.
هفته آخر سال قبل درگیر بیماری بودم و هفته اول تعطیلات سال جدید مسافرت.
امیدوارم امسال برای همه سال خوب و پربرکتی باشه
آمین
نویسنده :
ملودي ; ساعت ٢:۳٧ ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳٩۱