Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers

+ اميد

يه متن كه با ايميل برام رسيد:  

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد .

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد .

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود .

 از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد

مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟

آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .

وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........

چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .

پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .

نویسنده : ملودی ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ "و نيچه گريه كرد"


چند تا كتاب خوندم كه يكي از آنها خيلي قشنگ بود و تاثير زيادي رويم گذاشت. اسمش "و نيچه گريه كرد" نوشته"اروين يالوم" با ترجمه "مهشيد مير معزي" انتشار"نشر ني" است. اگه پيداش كرديد توصيه مي كنم كه فرصت خوندنشو از دست ندهيد.

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ كليد undo زندگي


امروز خوشحالم. حالم بهتره. گرچه بعضي از اتفاقات اون جوري كه مي خواستم پيش نيومد ولي بازم بد نبود. تو يكي از وبلاگ ها يكي از دوستان نوشته بود : "كاش زندگي هم يك كليد undo داشت" . اين جمله خيلي بهم چسبيد. بعضي وقتها واقعا دلم مي خواد كليد undo زندگي را بزنم و اونوقت بعضي از كارها را هيچ وقت انجام نمي دادم و بعضي ديگر را حتما اون جور كه دلم مي خواست انجام مي دادم و وقايع را به نفع خودم عوض مي كردم ...

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ به ياد هايده

 

هايده را خيلي دوست دارم. از تموم شعر هايش هم خوشم مي آد و تقريبا در هر موقعيتي مي تونم به اونها گوش كنم. ولي اين شعر گل سر سبد شعرهاي هايده است و يه دنيا خاطره برام به همراه داره:

 

وقتي ميايي صداي پات از همه جاده ها ميآد

انگار نه از يه شهر دور كه از همه دنيا ميآد

تا وقتي كه در وا مي شه لحظه ديدن مي رسه

هر چي كه جاده است رو زمين به سينه من مي رسه

اي كه تويي همه كسم بي تو مي گيره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چي مي خوام ميرسم

وقتي تو نيستي قلبمو واسه كي تكرار بكنم

گلهاي خواب آلوده را واسه كي بيدار بكنم

فصل كبوتراي عشق واسه كي دونه بپاشه

مگه تن من مي تونه بدون تو زنده باشه

عزيزترين سوغاتيه غبار پيراهن تو

عمر دوباره منه ديدن و بويدن تو

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس مي خوام

عمر دوباره مني تو رو واسه نفس مي خوام

 

اي كه تويي همه كسم بي تو مي گيره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چي مي خوام ميرسم

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ صلح


دلم ميخواد همه چيز به حالت عادي برگرده. از اينكه همش تو وحشت جنگ باشيم عذابم ميده. كاش شعر "تصور كن" سياوش قميشي به حقيقت مي پيوست و در تمام دنيا صلح برقرار مي شد و همه مردمم با هم برابر و برادر بودند. آيا ما لياقت نداريم كه همچنينن روزي را ببينيم؟
نویسنده : ملودی ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ جشنواره و فيلم


زمان جشنواره و فيلمه. يادش بخير.
يه وقتي بود كه هيچ جشنواره و هيچ فيلم مطرحي را از دست نمي دادم. سينما تنها برام يه سرگرمي نبود بلكه يكي از علائق اصلي من بود. بيشتر اوقات غير درسي ام با فيلم ديدن و سينما رفتن و يا نقد فيلم خوندن مي گذشت.
الان سالهاست كه سينما نرفتم. البته تو خونه فيلم مي بينم ولي سينمارو هاي حرفه اي مي دونند كه ديدن فيلم تو سينما يه لطف ديگه داره. تازه فيلم هاي جديد را هم دنبال نمي كنم. هر چي كه گيرم بياد مي بينم.

دلم ميخواد برگردم به عقب ... پيش تو، بازهم با هم بريم سينما، كاپشنتو بدي به من كه از سرما ميلرزم و دستمامو اونقدر تو دستات نگه داري تا گرم گرم بشن. سرمو به شونه ات تكيه بدم و غرق يه فيلم قشنگ بشيم ...
نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ شكلات

يك متن قشنگ كه با ايميل برام رسيد:

من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم
بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...
گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!
نویسنده : ملودی ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خاطرات


كاش يك پاكن جادويي داشتم و مي توانستم تعدادي از خاطراتم را كه هميشه آزارم مي دهند پاك كنم و بر عكس يك مداد قرمز جادويي هم داشتم و مي توانستم زير خاطرات شيرين خط بكشم تا هيچ وقت از ياد نروند...
نویسنده : ملودی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دوستهاي خوب من


حالم بهتره ولي هنوز زياد بيرون نمي رم. دوران نقاهتم بيشتر از اوني شد كه دكترها فكر مي كردند. ديروز و پريروز كه تعطيل بود با ماشين رفتيم بيرون و كمي گشتيم. خيلي روحيه ام بهتر شد گرچه همه جا بسته بود و مردم در حال عزاداري بودند ولي باز هم از تنها تو خونه نشستن بهتر بود.
هفته پيش اينقدر درد داشتم كه حتي نمي تونستم پشت ميز بشينم. امروز تازه اومدم ببينم چه خبره و دنيا دست كيه. از هيچ كدوم از دوستان وبلاگي ام هم خبر ندارم. ولي نمي دونم مي رسم به همه شون سر بزنم يا نه.
پس فعلا برم گشت و گذار و وب گردي و در ضمن به اي ميل هام هم سر بزنم چون فكر كنم سرريز شده. من دوستاي خوبي دارم كه هميشه بيادم هستند حتي وقتي جوابشونو نمي دم بازم بهم سر مي زنند و يا اي ميل مي دهند چون همه شون مي دونند كه چقدر دوستشون دارم و اگه جواب نمي دم حتما دليل قانع كننده اي دارم.
پس فعلا خداحافظ و به اميد ديدار، دوستتون دارم.
نویسنده : ملودی ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک