Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers

+ دليل

پست قبلی را دیروز نوشته بودم ولی وقت نکردم ارسال کنم به همین دلیل امروز اول وقت فرستادمش. ببخشید .
نویسنده : ملودی ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ روز مادر مبارک

سلام مامان عزیزم

روزت مبارک. خیلی دلم می خواست که این روز کنارت باشم و تمام عشق و محبتی که به تو دارم تو چشمام بریزم و نثارت کنم. جالبه که روز تولدت با این روز قشنگ یکی شده. دوست دارم سال های سال در سلامت کامل زندگی کنی و بتونم تولد ۱۰۰ سالگی ات را هم جشن بگیرم.

مامان عزیزم

خیلی خیلی دوستت دارم... همیشه دلتنگتم...

دختر یکی یه دونه تو

ملودی

نویسنده : ملودی ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ بيماری

مريض بودم. دو هفته تمام... امروز اولين روزيه كه برگشتم سر كار. خيلي خسته شده بودم، از درد كشيدن و از تنهايي تو خونه موندن و قادر به انجام كاري نبودن... فقط منتظر بودم دوستي يا آشنايي زنگ بزنه و حالم را بپرسه... حالا بهترم ولي هنوز خيلي ضعيف و خسته...

نویسنده : ملودی ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ عاشقانه

سلام

حالت چطوره؟ الان كجايي؟حتما تو هم سر كارت هستي و حسابي مشغولي. منم سر كارم هستم ولي دارم به تو فكر مي كنم. اونقدر كه من دلم برات تنگ شده تو هم دلتنگ من هستي يا نه؟ فكر نكنم ... راستش مطمئن نيستم ولي دلم مي خواد فكر كنم كه هر وقت كه دارم بهت فكر مي كنم، تو هم به من فكر ميكني ...

 

اين روزها هوا خيلي گرم و كلافه كننده است. اصلا احساس خوبي ندارم. مدام عصبي و بيحوصله هستم. خاطرات قشنگ اوايل آشنايي من با تو، همش تو غروب هاي پاييزه ... دلم چقدر براي هواي پاييز و برگهاي زرد و نارنجي اون تنگ شده و اين كه تو كنار من باشي و زير درختهايي از همه رنگ قدم بزنيم و دست هاي گرمت تو دستهاي من باشه... و به هيچ چيز و هيچ كس غير از خودمون دو تا فكر نكنيم ...

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دلتنگی...

 

دلم خيلي برات تنگ شده... كاش مي تونستم به همه چيز و همه كس پشت كنم و بيام پيش تو... بعد بريم يه جايي كه فقط و فقط من باشم و تو و لبخند و عشق و بوسه...

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ مادر

اين متنو يکی از دوستام برام فرستاد و چون خيلی ازش خوشم اومد با اجازه دوستم ميذارمش اينجا که شما هم بخونيد:

 وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری.
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!
وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بيس بال خريد.
تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی!
وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد.
تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.
تو هم، ازش تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی !
وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه!
وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره!
وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری!
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !
وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره(ابراز محبت کنه(.
تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه!(
وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد داد(.
تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی!
وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی!
وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی!
وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی!!(
وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!!
وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!
وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی!
وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن!
وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفاً!!
وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه.
تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی!!
وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چيز ديگه تغيير کرده!!"
وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلی گرفتارم" ازش تشکرکردی!!
وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!
و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد.
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی ... و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...
هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری!!!!!

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ آرامش

خسته ام ... خيلی خيلی خسته. برای انجام کوچکترين کاری مجبورم فشار زيادی به خودم بياورم... دلم می خواهد فقط بخوابم برای چندين روز متوالی شايد خستگی ام پايان گيرد... شايد هم روياهايم به کمکم بيايند و به من خسته آرامش ببخشند...دلم می خواهد تنهای تنهای باشم در محيطی سرشار از سکوت... سرشار از تاريکی... و در انتظار آرامش بمانم...

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک