Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers

+ سالگرد ازدواج

امروز نهمين سالگرد ازدواج من و همسر است. نه سال است كه در كنار هم زندگي مي كنيم. روز هاي خوب و بد زيادي در زندگي مان داشته ايم و با مشكلات مبارزه كرده ايم و در عين حال شادي هامان را نيز با هم تقسيم كرده ايم. در طي اين سالها هرگز از عشقمان كم نشد و اميدوارم عشقمان ساليان طولاني باقي بماند.

                            

همسر عزيزم دوستت دارم...

 

ملودي عاشق

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دعا

بازم مريض شدم. بايد دو هفته استراحت کنم. دلم واسه شرکت و بچه ها تنگ شده. واسه دوستام هم همينطور. اميدوارم زود خوب بشم و سر کارم برگردم.

شما هم واسم دعا کنيد.

ممنون دوستای عزيزم

ملودی مريض و خسته

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ انتظار

 

چرا زنگ نمي زني؟ دلم برات تنگ شده... چرا من هميشه بايد دلتنگ باشم و چشم انتظار؟ پس انتظار كي به پايان خواهد رسيد؟

 

كسي نميداند، شايد سرنوشت من اينست كه تا ابد به انتظار تو بنشينم...

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ نامه ها

 

 

من اين شعر سيد علي صالحي را خيلي دوست دارم. اون وقتا كه تازه كاست اين شعر با صداي خسرو شكيبايي به بازار اومده بود اصلا اونو از تو ضبطم در نمي آوردم و در طول روز بارها و بارها به اون گوش ميدادم. كتابش هم كه چاپ شد خريدم و هر جا كه به ضبط صوت دسترسي نداشتم، كتابش را با خودم مي بردم و مي خوندم. با اينكه بيشترشو از بر بودم از شنيدن و خوندنش سير نمي شدم. كمتر پيش مياد كه يه شعر اينقدر به دل آدم بچسبه. من كلا از شعر خوشم مياد ولي تو هر دوره يكي از شعرها گل سرسبدم ميشه و معمولا هم به حال و روز روحي اون زمان من بستگي داره. ولي اين شعر يه چيز ديگه است و هنوز از ازش لذت مي برم. چون شعرش خيلي طولانيه يه تكه هايي ازش را اينجا ميذارم. اميدوارم شما هم مثل من از خوندنش لذت ببرين. البته دكلمه خسرو شكيبايي هم زيباييش را چند برابر كرده و توصيه مي كنم اگه تا حالا گوش ندادين اونو از دست ندين.

 

 

 

سلام

حال همه ما خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند

با اين همه عمري اگر باقي بود

طوري از كنار زندگي مي گذرم

كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و نه اين دل نا ماندگار بي درمان !

تا يادم نرفته است بنويسم

حوالي خواب هاي ما سال پر باراني بود

مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است

اما تو لااقل ، حتي هر وحله گاهي ، هر از گاهي

ببين انعكاس تبسم رويا

شبيه شمايل شقايق نيست !

راستي خبرت بدهم

خواب ديده ام خانه اي خريده ام

بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار ... هي بخند !

بي پرده بگويمت

چيزي نمانده است ، من پنجاه ساله خواهم شد

فردا را به فال نيك خواهم گرفت

دارد همين لحظه يك فوج كبوتر سپيد

از فراز كوچه ما مي گذرد

باد بوي نام هاي كسان من مي دهد

يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري !؟

نه ري را جان

نامه ام بايد كوتاه باشد

ساده باشد

بي حرف از ابهام و آينه ،

از نو برايت مي نويسم

حال همه ما خوبست

اما تو باور مكن !

بيا برويم روبه روي باد شمال

آن سوي پرچين گريه ها

سرپناهي خيس از مژه هاي ماه را بلدم

كه بي راهه دريا نيست .

ديگر از اين همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام

بيا برويم !

آن سوي هر چه حرف و حديث امروزست

هميشه سكوتي براي آرامش و فراموشي ما باقي است

مي توانيم بدون تكلم خاطره اي حتي كامل شويم

مي توانيم دمي در برابر جهان

به يك واژه ساده قناعت كنيم

من حدس مي زنم از آواز آن همه سال و ماه

هنوز بيت ساده اي از غربت گريه را بياد آورم .

من خودم هستم

بي خود اين آينه را رو به روي خاطره مگير

هيچ اتفاق خاصي رخ نداده است

تنها شبي هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزاران ساله برخاستم .

دارم هي پا به پاي نرفتن صبوري مي كنم

صبوري مي كنم تا تمام كلمات عاقل شوند

صبوري مي كنم تا ترنم نام تو در ترانه كامل تر شود

صبوري مي كنم تا طلوع تبسم ، تا سهم سايه ، تا سراغ همسايه ...

صبوري مي كنم تا مدار ، مدارا ، مرگ ...

تا مرگ ، خسته از دق الباب نوبتم

آهسته زير لب ... چيزي ، حرفي ، سخني بگويد

مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت !

هه ! مرا نمي شناسد مرگ

يا كودك است هنوز ، و يا شاعران ساكتند !

حالا برو اي مرگ ، برادر ، اي بيم ساده آشنا

تا تو دوباره باز آيي

من هم دوباره عاشق خواهم شد

.

.

.

 

سلام حال همه ما خوبست ولي تو باور مكن

 

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ زن

اين متنو يکی از دوستام برام فرستاد:

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت .
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند .
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود .

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند .
و شش جفت دست داشته باشد .
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد .
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند .
-
اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها .

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله .
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان .
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد .

فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد .
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم .
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد .

فرشته نزديک شد و به زن دست زد .
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد .
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد .
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است .
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش .
فرشته متاثر شد .
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند .
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند .

همواره بچه ها را به دندان می کشند .
سختی ها را بهتر تحمل می کنند .
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند .
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند .
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند .
وقتی خوشحالند گريه می کنند .
و وقتی عصبانی اند می خندند .
برای آنچه باور دارند می جنگند .

در مقابل بی عدالتی می ايستند .
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند .
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند .
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند .
بدون قيد و شرط دوست می دارند .

وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند .
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند .
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند .
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد .

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ جنگ

از جنگ و خونريزي متنفرم. به هر شكلي كه باشد و هر جا كه باشد فرقي نمي كند. نفس كار زشت و غير انسانيست. حتي حيوان هاي بيچاره هم الكي همديگر را نمي كشند و فقط براي سير كردن خودشان است كه اينكار را مي كنند كه تازه آنهم هيچ وقت سراغ همنوع خودشان نمي روند. ولي ما آدمها واقعا شورش را در آورديم. به يكديگر رحم نمي كنيم و هر جا كه توانستيم سر هم را كلاه مي گذاريم. هر وقت هم كه بتوانيم از كشت و كشتار غافل نمي شويم. نظامي و غير نظامي ، كودك و بزرگسال هم فرقي برايمان ندارد. واقعا وحشتناكه... نمي دانم تا كي مي شود به اين شكل ادامه داد و گرفتار غضب خداوند نشد؟ واقعا آيا چاره اي وجود ندارد كه همه در صلح و صفا زندگي كنيم؟ به حق يكديگر تجاوز نكنيم و به سهم خودمان قانع باشيم؟ مطمئنم كه زمين ما آنقدر بزرگ هست كه براي همه جا داشته باشد و آنقدر ذخاير و معادن در آن هست كه براي همه كافي باشد... پس چرا سعي نمي كنيم كه يكديگر را دوست بداريم و به تمامي موجودات عشق بورزيم و با محبت زندگي كنيم؟ آيا اگر با اين ديد به زندگي نگاه كنيم همه چيز زيباتر نخواهد شد؟

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ناگفته هايي براي او

·         اگه من و تو دوتا برگ باشيم، هنگام خزان من زودتر از تو ميشکنم تا زماني که مي‌افتي در آغوشم بگيرمت.

·         ميدوني قشنگي راه رفتن زير بارون چيه؟ اين كه هيچ كس نمي تونه اشكاتو ببينه.

·         از بچه گي به من گفتند همه را دوست بدار . اما وقتی که فقط دل به يکي بسته بودم گفتند فراموشش کن.

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک