Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers

+ مسافر كوچولو

اين ليست كارهاي امروزمه البته اگر تا آخر شب بهشون اضافه نشه:

 

  1. رفتم بانك و قبض هاي تلفن و گاز و ... را پرداخت كردم.

  2. براي برادر كوچكترم و برادرزاده ام(پسر يه برادر ديگرم) سوغاتي خريدم.

  3. به اندازه چند روز براي همسر شير و نان و ميوه خريدم.

  4. براي چندتا از فاميل ها كه تازگي تولدشان بود و ما هنوز ديدنشان نرفتيم ، كادوي تولد خريدم.

  5. تمام خونه را مرتب و گردگيري كردم و جارو برقي كشيدم.

  6. چمدانم را بستم .

  7. كادوها را كاغذ كادو پيچيدم.

  8. براي چند روز همسر شام درست كردم.

  9. ماشين لباسشويي را روشن كردم.

 

الانم خيلي خسته ام ولي هنوز يه سري از كارام مونده كه بايد تا شب تمومشون كنم .

پس فعلا خداحافظ و به اميد ديدار

 

مسافر كوچولوي خسته

نویسنده : ملودی ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ استعفا

 

بالاخره تصميم گرفتم... امروز رفتم شركت و با بچه ها خداحافظي كردم و رسما اعلام كردم كه ديگه نمي آم سر كار.

هنوز هم خيلي خسته ام و دلم مي خواد استراحت كنم. يه استراحت حسابي ، به همين دليل همسر مي خواد منو بفرسته شمال پيش مامانم و خودش هم آخر هفته كه تعطيله به ما ملحق بشه. تنها چيزي كه تو اين شرايط خيلي مي چسبه اينه كه يه جاي سرسبز و خوش آب و هوا باشي و بتوني حسابي خودتو براي مامانت لوس كني.

نمي دونم چقدر مي مونم و كي برمي گردم. احتمالا وقتي كه من از استراحت خسته بشم و همسر هم از تنهايي !!!

نمي دونم مي تونم از اونجا آن لاين بشم يا نه، چون طبق آخرين اخبار رسيده از شمال، هارد كامپيوتر برادرم خراب شده و فرستاده تعمير و معلوم نيست كه كي قراره تحويل بگيره، ولي اميدوارم كه خيلي طول نكشه، چون دلم براي همه شما دوستاي خوبم تنگ مي شه.

تا پس فردا كه مي خوام برم يه عالمه كار دارم ولي سعي مي كنم قبل از رفتن يه سر بزنم و باهاتون خداحافظي كنم.

 

ملودي مسافر

نویسنده : ملودی ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ جوون تر

موهامو کوتاه کردم. خیلی کوتاه( تیفوسی زدم ) و ده سال جوون تر شدم.
نویسنده : ملودی ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ برخي از بهترين لحظات زندگی

اين متنو يکی از دوستام برام فرستاد:
 
Some of the Best Moments in Life:
برخي از بهترين لحظات زندگی
 
* To fall in love.
عاشق شدن
* To laugh until it hurts your stomach.
انقدر بخنديد که دلتون درد
بگيره
* To find mails by the thousands when you return from
a vacation.
بعد از اينکه از مسافرت
برگشتيد ببينيد هزار تا ايميل
داريد
* To go for a vacation to some pretty place.
به يه حای خوشگل بريد برای
مسافرت
* To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقتون از راديو
گوش بديد
* To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بريد و به صدای بارش
بارون گوش بديد
* To leave the! shower and find that the towel is
warm.
از حموم که اومديد بيرون
ببينيد حولتون گرمه !
* To clear your last exam.
آخرين امتحانتون رو پاک کنيد
* To receive a call from someone, you don't see a lot,
but you want to.
يه کسی که معمولا" زياد
نميبيننش ولی دلتون می خواد
ببينيد بهتون تلفن کنه
              To find money in a pant that you haven't used
since last year .
توی يه شلواری که تو سال گذشته
ازش استفاده نمی کرديد پول
پيدا کنيد
* To laugh at yourself looking at mirror, making
faces.:)))
برای خودتون تو آينه شکل در
بياريد و بهش بخنديد
* Calls at midnight that last for hours.:))
تلفن نيمه شب داشته باشيد که
ساعتها هم طول بکشه
* To laugh without a reason.
بدون دليل بخنديد
* To accidentally hear somebody say something good
about you.
بطور تصادفی بشنويد که يه نفر
داره از شما تعريف می کنه
* To wake up and realize it is still possible to sleep
for a couple of
hours.
از خواب پاشيد و ببينيد که چند
ساعت ديگه هم می تونيد بخوابيد
* To hear a song that makes you remember a special
person.
آهنگی رو گوش کنيد که شخص خاصی
رو به ياد شما می ياره
* To be part of a team.
عضو يک تيم باشيد
* To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشيد
نگاه کنيد
* To make new friends.
دوستای جديد پيدا کنيد
* To feel butterflies! in the stomach every time that
you see that person.
وقتی "اونو" ميبينيد دلتون هری
بريزه پايين !
* To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانتون
سپری کنيد
* To see people that you like, feeling happy.
کسانی رو که دوستشون داريد رو
خوشحال ببينيد
* To use a sweater of the person that you like and
find that it still
smells of their perfume.
پليورش رو بپوشيد و ببينيد
هنوزم بوی عطرش رو ميده
* See an old friend again and to feel that the things
have not changed.
يه دوست قديمی رو دوباره
ببينيد و ببينيد که فرقی نکرده
* To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنيد
* To have somebody tell you that he/she loves you.
يکی رو داشته باشيدکه بدونيد
دوستتون داره
* To laugh .......laugh........and laugh ......
remembering stupid things
done with stupid friends.
يادتون بياد که دوستای احمقتون
چه کار های احمقانه ای کردند و
بخنديد و بخنيد و ....... بازم
بخنديد
These are the best moments of life....
اينها بهترين لحظه های زندگی
هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونيم
 
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be
enjoyed"
زندگی يک مشکل نيست که حلش کرد
بلکه يه هديه است که ازش لذت
برد
 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ عشق هرگز نمی میرد

اينو تو روز آن لاين از ابراهيم نبوی خوندم و خيلی خوشم اومد.

 البته طبیعی است که انسان تا وقتی سی ساله نشده، فکر می کند که عشق هرگز نمی میرد، اما بعد از اینکه یکی دوبار عشقش مرد، به این نتیجه می رسد که عشق اصلا به دنیا نمی آید. در همین راستا و با توجه به اینکه در هرجای دنیا عشق یک جوری اتفاق می افتد که در جای دیگر یک جور دیگری اتفاق می افتد، می خواهیم ببینیم در هر کشوری عشق چگونه اتفاق می افتد؟

 

آمریکا: جیم و فیبی
جیم وقتی شش سالش است عاشق اسپایدرمن شد، وقتی دوازده ساله شد عاشق بت من شد. وقتی هجده ساله شد عاشق آنجلینا جولی شد، وقتی 24 ساله شد مدتی را با گابریلا دختر مکزیکی همکلاسی دانشگاهش گذراند، اما نتوانست عاشقش بشود، چون گابریلا از مسابقات ان بی ای متنفر بود. وقتی سی سالش شد هر روز دنبال پایان نامه اش دانشگاهش بود و به همین دلیل با فیبی کتابدار دانشکده دوست شد. بعد از پنج سال که با هم زندگی کردند فیبی ترکش کرد، چون از این زندگی خسته شده بود. جیم تازه احساس می کرد که عاشق فیبی شده است، شب از دوری فیبی شدیدا افسرده شد و مست کرد و به خانه آمد. وقتی وارد خانه شد، دید فیبی بازگشته و جلوی خانه خوابش برده است. آنها با هم ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند.

 

فرانسه: رومئو و ژولیت و جمال
رومئو توی متروی سن ژرمن ژولیت را دید و احساس کرد تمام تنش گرم شده است. شب وقتی کنار رودخانه قدم می زدند، ژولیت گفت که سردش شده است. با هم به خانه رومئو رفتند و شب را با هم گذراندند، اما عشقی دیگر در انتظار بود، وقتی که رومئو، فرانسوا خواهر ژولیت را دید، عاشقش شد. ژولیت عصبانی شد و با پی یر، پدر رومئو رابطه برقرار کرد. ژانین، همسر پی یر وقتی دید شوهر پنجاه و هفت ساله اش با یک دختر بیست و سه ساله روی هم ریخته است، با جمال شاگردش که مراکشی بود و بیست و پنج سال از او کوچکتر بود، رابطه برقرار کرد. رومئو یک هفته ای با فرانسوا گذراند، اما فرانسوا نمی توانست به رابطه اش با رومئو ادامه دهد، رومئو به اندازه کافی چیزی نبود که فرانسوا می خواست. رومئو تنها ماند و به خانه برگشت. وقتی در خانه ژولیت را در کنار پدرش دید، به توالت رفت و ساعتها گریه کرد. ژولیت و پدر از گریه او بیدار شدند. آنها از آن پس تصمیم گرفتند همه با هم زندگی کنند، جمال، ژولیت، فرانسوا، پیر، رومئو و ژانین. هشت سال بعد رومئو و ژولیت احساس کردند همدیگر را دوست دارند، به همین دلیل تصمیم گرفتند دیگر همدیگر را نبینند. چون می ترسیدند عاشق هم بشوند و آزادی شان را از دست بدهند.

 

شوروی سابق: ناتالیا و الکسی
ناتالیا و الکسی به عنوان دو عضو فعال حزب احساس می کردند که از همدیگر متنفرند، آن شب، آن دو در مهمانی حزب ودکای فراوانی خوردند و شب را تا صبح در حال مستی با هم گذراندند. هر دو به هم اعتراف کردند که از رفیق استالین متنفرند. صبح که از خواب بیدار شدند، احساس کردند که عاشق همدیگر هستند. یک هفته بعد با هم ازدواج کردند و توسط کا گ ب دستگیر شدند و تا پایان عمر همچنان عاشق همدیگر بودند، پایان عمر آنها پانزده روز بعد از ازدواج و سیزده روز بعد از دستگیری آنها بود.

 

انگلیس: استنلی و کامیلا
استنلی وقتی سی و چهار ساله شد عاشق سوزان بیست و پنج ساله شد. آنها سه سال با هم دیوانه وار و عاشقانه زندگی می کردند. در روزهای تعطیل با هم خوشگذرانی می کردند و از شب تا صبح پیکادلی را زیر پای شان می گذاشتند. بعد از سه سال سوزان به استنلی گفت: من دوست دارم بچه دار بشم. استنلی گفت: منم دوست دارم بچه دار بشم. سوزان گفت: و دوست دارم از مردی که شوهرم هست بچه دار بشم. استنلی گفت: و من هم همین طور. سوزان و استنلی هر کدام وارد اتاق شان شدند و مشخصات همسر ایده آل خودشان را یادداشت کردند.بعد به این نتیجه رسیدند که باید از هم جدا شوند تا با همسر ایده آل شان ازدواج کنند.

 

ایتالیا: ورساچه و والنتینو
لئوناردو صبح که از خواب بیدار شد و کت و شلوار ماسیمو دوتی خودش را پوشید، پیراهن زارا را تنش کرد، کراوات ورساچه زرد را زد، عینک رالف لورن خودش را به چشم زد، با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهایش را جلوی آینه نگاهی کرد و بعد از اینکه چشمانش را خمار کرد، از خانه بیرون می آمد.

جولیتا صبح که از خواب بیدار شد، دامن جنیفر خودش را با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید، یک کفش جورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش. یک ساعتی خودش را آرایش کرد و به خیابان رفت.
لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینوی جولیتا افتاد و عاشق چشمهایش شد، جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچه لئوناردو افتاد و دلباخته شخصیت او شد. آن دو، ساعتهای زیادی را با هم گذراندند و یک ماه بعد رئیس کارخانه ورساچه با دختر رئیس کارخانه والنتینو ازدواج کرد.

 

ترکیه: اورهان و عایشه
اولین بار اورهان در کافه عایشه را دید که داشت آواز سوزناکی می خواند. احساس کرد یک دل نه صد دل عاشق عایشه شده است. چنان به عایشه خیره شده بود که وقتی لیوان در دستش شکست متوجه شکستن لیوان نشد. خون از دستهایش راه افتاده بود و تمام کف کافه را گرفته بود، اما صاحب کافه که عاشق عایشه بود، از این موضوع عصبانی شد و دستور داد ماموران کافه اورهان را چنان بزنند که دست و پایش بشکند و بعد او را به خیابان بردند و چند بار با ماشین از روی او رد شدند، بعد یک کامیون خاک روی او خالی کردند، به شکلی که فقط دستش از خاک بیرون بود. فردا صبح عایشه وقتی از سرکار برمی گشت دستهای اورهان را دید که از خاک بیرون است، دست هایش را در دست گرفت و در حالی که بشدت می گریست یک ساعت و نیم برایش آوازهای سوزناک خواند. بعد اورهان را از زیر خاک بیرون آورد و باهم ازدواج کردند و به مدت یک ماه به خوبی و خوشی زندگی کردند.

 

آلمان: رالف و هانا
رالف وقتی شش ساله بود عاشق لی لی مارلین شد، بعدها وقتی فهمید لی لی با گشتاپو همکاری می کرد، قلبش شکست و احساس تنهایی کرد. پدرش او را در سن هشت سالگی ترک کرد. مادرش نیز در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و با وجود اینکه رالف عاشقش بود، اما هیچ وقت او را نبخشید و هرگز با او کلمه ای سخن نگفت. برادرش وقتی شانزده ساله بود برای همیشه به آمریکا رفت و او قسم خورد که دیگر برادرش را نبیند. خواهرش در سن 18 سالگی خودکشی کرد و رالف تنهای تنها ماند. او عاشق فاسبیندر فیلمساز بزرگ آلمانی شد، اما وقتی خبر خودکشی او را شنید، فقط توانست کنار راین برود و گریه کند. وقتی سی و سه ساله بود وولف، سگ ژرمن شپرد را به خانه آورد و عاشقش شد. وقتی سی و نه ساله شد احساس کرد که از هانا، زن سی ساله ای که در آپارتمان پائینی زندگی می کرد خوشش می آید. یک شب هانا را به خانه دعوت کرد و با هم شراب خوردند، یک ماه بعد با هانا به دیسکو رفتند، یک سال بعد هانا او را به خانه دعوت کرد تا سگ تریر خودش را به او و وولف نشان بدهد. یک ماه بعد آنها به سفر پاریس رفتند و با هم عشقبازی کردند. از آن پس آنها هر روز با هم بودند، در مورد فلسفه و شعر حرف می زدند، با هم آبجو می خوردند، با هم می رقصیدند. یک روز هانا گفت: من فکر می کنم اگر چند سال دیگه با هم باشیم ممکنه عاشق هم بشیم، من می ترسم. رالف گفت: شاید. آنها تصمیم گرفتند از هم جدا شوند، سه روز گذشت، صبح ساعت نه هانا در زد، رالف که مثل همیشه غمگین بود، در را باز کرد، پاپی سگ هانا پرید توی خانه و رفت سراغ وولف. هانا به رالف گفت: ما نمی تونیم از هم جدا بشیم. رالف گفت: تو هم مثل من دلتنگ شدی؟ هانا گفت: نه، ولی احساس می کنم پاپی عاشق وولف شده. آن چهار نفر سالها با هم زندگی کردند.

 

هند: نقش اول زن و نقش اول مرد
آن دو همدیگر را دیدند و بقیه چیزها طبق سناریو پیش رفت.

 

عربستان سعودی: عبدالله و یک زن
عبدالله وقتی که ماشین پدر دختر را دید عاشقش شد. و زن بعد از اینکه فرزند هفتمش را به دنیا آورد احساس کرد دیگر از عبدالله متنفر نیست و او را به همه مردانی که آخرین بار بیست سال قبل دیده بود، ترجیح می دهد. عبدالله شش ماه بعد، در سن هشتاد سالگی در حالی که با سرعت 280 کیلومتر با ماتشین پورشه اش رانندگی می کرد، با یک تپه شنی تصادف کرد و کشته شد.

 

هلند: آنا و آنه ماری
توماس با وجود اینکه احساس زیبایی در مورد آنا داشت، اما هنوز نمی دانست که رابطه دو ساله اش با آنا عشق است یا نه، به همین دلیل با دوستش بارتل مشورت کرد. بارتل از همسرش آنه ماری خواست تا در یک مراسم شام با توماس و آنا شرکت کنند. مراسم شام در رستوران کوچک و زیبایی در آمستردام برگزار شد. وقتی چشمان آنا به آنه ماری افتاد، احساسی عجیب آنها را فراگرفت، آنها عاشق همدیگر شدند. و سالها با هم زندگی کردند.

ایران: کامی و پانته آ
کامی وقتی پانته آ را دید تصمیم گرفت با او حال کند، پانته آ هم تصمیم گرفت کامی را سرکار بگذارد، کامی و پانته آ به یک پارتی رفتند و در آنجا احساس کردند که از همدیگر خوششان می آید. کامی به پانته آ گفت که دیگر حق ندارد به چنین پارتی هایی پا بگذارد، پانته آ هم به کامی گفت که باید تمام روابطش را با تمام دوستان قبلی اش اعم از دختر و پسر به هم بزند. کامی و پانته آ سه روز بعد در یک مراسم عروسی مفصل ازدواج کردند و سه سال بعد وقتی با همدیگر آشنا شدند، تصمیم گرفتند از همدیگر جدا شوند، اما با هم دوست بمانند. آن دو یک هفته بعد از هم جدا شدند و پس از جدایی بود که فهمیدند که عاشق همدیگر هستند، کامی با دختری به اسم رویا ازدواج کرد و پانته آ با پسری به اسم داریوش ازدواج کرد.

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ روانشناسی رنگها

تست روانشناسی با انتخاب رنگ مورد علاقه. جالبه يه سر بزنيد ضرر نداره.

نویسنده : ملودی ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ باران

هوا خيلی خوب و تميزه. بعد از باران ديشب انگار همه جا درخشانتر شده. کاش هميشه تهران همينقدر تميز و دوست داشتنی بود.

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تصميم

ديروز بعد از مدتها يك كار ترجمه بدستم رسيد كه يك روزه تمومش كردم. خيلي احساس خوبي داشتم. به خصوص بعد از اين مدت كه همش تو خونه بودم و هيچ كار خاصي انجام نمي دادم.

ديروز تو اين فكر بودم كه مي تونم دوباره كارهاي قبلي ام را انجام بدم و اينجوري ديگه احساس بيهودگي نمي كنم و در ضمن مجبور هم نيستم هر روز برم بيرون و حالم بد بشه و تمام روز بعد را تو رختخواب بگذرونم. مي تونم پروژه هاي نرم افزاري هم قبول كنم و تو خونه انجام بدم.

خيلي قبل از اينكه وارد دنياي نرم افزار و برنامه نويسي بشم ، مشغول تدريس و ترجمه بودم. كارم را هم زياد دوست داشتم ، به هر حال سالها درسش را خونده بودم و لذت مي بردم كه از دانسته هام استفاده مي كنم. ولي به دلايلي (كه از حوصله اين يادداشت خارج است) مجبور شدم فيلد كاري ام را عوض كنم و جالبه بدونيد كه به نرم افزار هم همانقدر علاقه پيدا كردم. گرچه كمابيش كارهاي مرتبط با زبانم را هم پيگيري مي كردم ولي كم كم تمام وقتم با پروژه هاي نرم افزاري پر شد و گه گداري كه وقت مي كردم يك كتاب به زبان اصلي مي خوندم و يا يه فيلم ميديدم.

اين مدت كه حالم خيلي بد بود و تو خونه بودم همش با خودم درگير بودم كه چيكار كنم. حس مي كردم كه بايد يه تصميم اساسي بگيرم وگرنه از لحاظ روحي كم ميارم. خلاصه اينكه از ديروز احساس خوبي پيدا كردم و سعي مي كنم كه تصميمي بگيرم كه بعدا پشيمون نشم.

هر وقت تصميمم قطعي شد حتما شما دوستان عزيزم را در جريان قرار خواهم داد. از نظرها و راهنمايي هاي شما هم  استقبال مي كنم.

ملودي بعد از مدتها اميدوار

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ چشم انتظار

اگه نمی خواستي بيايي ديدنم ، لااقل مي تونستي زنگ بزني كه من اينقدر چشم انتظارت نباشم، نمي تونستي يا نخواستي؟

نویسنده : ملودی ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ mon cheri

Qui es tu?

Je ne sais pas encore tres bien ...

Mais je sais bien que je t'aime beaucoup mon cheri ...

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ مصاحبه با خدا THE INTERVIEW WITH GOD

 

I dreamed I had an interview with God.

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

 So you would like to interview me? God asked.

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

If you have the time? I said.

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

God smiled. My time is eternity.

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

What questions do you have in mind for me?

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

What surprises you most about humankind?

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  مي کند؟

God answered...

پاسخ داد:

That they get bored with childhood,

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

they rush to grow up, and then

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

long to be children again.

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

That they lose their health to make money...

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

and then lose their money to restore their health.

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره صرف مي کنند....

 That by thinking anxiously about the future,

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

they forget the present,

که از حال غافل مي شوند

such that they live in neither the present nor the future.

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

 "That they live as if they will never die,

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

and die as though they had never lived.

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 

we were silent for a while.

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

And then I asked.

سپس من پرسيدم..

As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 

To learn they cannot make anyone love them.

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

 All they can do

ولي مي توانند

is let themselves be loved.

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

To learn that it is not good to compare themselves to others.

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

To learn to forgive by practicing forgiveness.

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,

ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

and it can take many years to heal them.

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

 To learn that a rich person

 ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

is not one who has the most, but is one who needs the least

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

 To learn that there are people who love them dearly,

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

but simply have not yet learned  how to express or show their feelings.

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

To learn that two people can

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند  به يک چيز نگاه کنند

look at the same thing and see it differently?

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد 

To learn that it is not enough that they

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

forgive one another, but they must also forgive themselves.

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

"Thank you for your time," I said

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

"Is there anything else you would like your children to know"

آيا چيز ديگري هم وجود دارد  که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

 God smiled and said, Just know that I am here... always. 

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ نظر بدهيد لطفا

اين متن را بخوانيد و لطفا نظراتتان را برايم بنويسيد

ممنون

نویسنده : ملودی ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ مامان

دلم برای مامانم تنگ شده.خيلی زياد...

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ...si

...Si tu savais comme j'etais

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ شب

ساعت تيك تاك مي كنه...

گوشم سوت مي زنه...

پهلوهام درد مي كنه...

همش فكر و خيال مي كنم ...

خوابم نمي بره...

 

كار هر شبم همينه...

صبحها خسته تر از شب قبل بيدار مي شم ...

تمام طول روز كسل و بيحس هستم...

رمق انجام هيچ كاري را ندارم...

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تنهايي

حتما براي شما هم پيش اومده كه تو يه جمع پر از آدم احساس تنهايي كنيد...

بعضي وقتها هم شده كه نتونيد حرفاتونو به عزيزترين كسي كه داريد بزنيد...

بازم حتما وقتهايي بوده كه از كسي كه اصلا توقع نداشتيد سرزنش شنيديد...

و از همه اينها بدتر اينه كه خواستيد به كسي كه خيلي دوستش داشتيد و مديونش هم بوديد، كمك كنيد ولي شرايطش را نداشتيد...

 

حالا من همزمان دچار همه موارد بالا شدم، وحشتناكه ...

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ قسم

 

قسم به قصه شيرين و فرهاد       ميدونی که دل من تو رو می خواد

هنوزم يادمه مستی چشمات       ميدونی که دل من تو رو می خواد

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ بخشش

وقتی نمی تونم خودمو بخاطر اشتباهاتم ببخشم چطور می تونم از بقيه توقع بخشش داشته باشم ...

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ گريه

دلم خيلی گرفته. حوصله ام سر رفته. خيلی خيلی خسته ام. فقط دلم می خواد گريه کنم ولی نمی تونم...

نویسنده : ملودی ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ رژيم لاغری

اين مدت که تو خونه بودم يه عالم چاق شدم. هرچه قدر قبل از عيد زحمت کشيده بودم به باد رفت. البته هنوز مثل پارسال نشدم ولی اگر همينجوری پيش برم حتما بازم وزنم زياد ميشه. اگر يک رژيم لاغری بلديد که سريع جواب ميده بهم بگيد. سايتی هم اگه می شناسيد بهم معرفی کنيد. رژيم های قبلی ام جواب نمی ده. يک هفته است که رژيم قبل از عيد را رعايت کردم ولی يک کيلو هم کم نشدم. به يه دستور جديد نياز دارم. بدادم برسيد تا نترکيدم!!!!!

ملودی چاقالو

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ راهنمايی

می خواستم اضافه کردن يک لينک را امتحان کنم ولی خرابکاری کردم و حالا نمی تونم نوشته قبلی را که فقط عنوانش حذف شد را پاک کنم. در ضمن بالاخره هم نفهميدم چطور لينک اضافه کنم. لطفا راهنمايی ام کنيد. ممنون

ملودی شرمنده

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ پاييز

بازم پاييز اومد. پاييز هم مثل بهار برام خيلي جالبه و فكر مي كنم كه هميشه قراره يه اتفاق جالب بيفته كه همه چيز را تغيير ميده.

 

 بهار را دوست دارم چون سال نو مي شه و همراه آن طبيعت تازه مي شه و از همه مهمتر كه تولد من در نيز در اولين ماه بهاره.

 

پاييز را دوست دارم چون براي اولين بار عشق را در آن زمان تجربه كردم و هر وقت بخواهم يك صحنه عاشقانه را تصور كنم، قبل از هر چيز برگهاي زرد و نارنجي كه در حال فرو ريختن هستند را مجسم مي كنم. در ضمن كساني را كه خيلي دوستشان دارم هم در پاييز بدنيا آمدند.

 

اميدوارم امسال پاييز خوبي داشته باشيم پر از حوادث جالب و غير منتظره...

 

ملودي رويايی و اميدوار

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تشكر

مامانم امروز برگشت شهرستان سر خونه و زندگي اش. بعد از يك ماه كه پيشم بود و مثل قديما مواظبم مي شد و واسم غذا درست مي كرد و من مثل بچه ها فقط مي خوابيدم يا كتاب مي خوندم و تلويزيون تماشا مي كردم. طفلكي بابام خيلي تحمل كرد و بخاطر من چيزي نمي گفت. هر وقت هم زنگ مي زد مي گفت نگران ما (خودش و برادر كوچكترم) نباش فقط سعي كن كاملا خوب بشي. از هر سه تا شون ممنونم كه بهم كمك كردند تا سلامتي ام را بدست بيارم. البته لازم به تذكر نيست كه از همسر هم بسيار ممنونم كه اين مدت مراقبم بود و سعي مي كرد كه حوصله ام سر نره چون خوب می دونه من چقدر از خونه نشستن و بيکار موندن بدم مياد.

 

ملودي قدرشناس

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ عاشقانه

 

  • دقايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت ميخواد از تو رويات بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجود بغلش کنی

 

  • هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه

 

  • اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشی

 

  • هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است

 

  • دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم

 

  • انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با آن پا عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با آن زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با آن پا به عرصه ابديت مي گذاری

 

  • اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري

 

  • تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
نویسنده : ملودی ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک