Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers

+ مهمون

اين چند روز از شمال مهمون داشتيم. فردا هم خودمون ميريم شمال و تا آخر هفته مي مونيم. آخه تعطيلات هفته پيش را جايي نرفتيم و بجاش اين هفته ميريم كه به چند تا كار اداري هم بتونيم برسيم. اميدوارم هوا هنوز خيلي گرم و شرجي نباشه.

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ قيمت مغز!!!!!


(اين متن با ايميل برام رسيده)  

بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .

دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."

"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنن ."

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟"

دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."

موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوزخند مي زدن !

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "

دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر !!!!!!!!!!!!!! "


نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خدایا


(اين متن با ايميل برام رسيده)

خدايا 

كمي آهسته تر شايد...نه  ... محكم تر قدم بگذار  

به شدت خسته ام از خود، به شدت خسته ام از تو 

بيا اي جان بي ارزش، بيا دست از سرم بردار 

خدا مي داند اي مردم، دلم چون ساقة گندم  نميرقصد بجز با گل، نمي ميرد مگر با خار 

نه با جن نسبتي دارم، نه از اقوام انسانم  

مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار 

خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي چه مي گفتي به اين مردم، چه مي كردي به اين ديوار؟  

خدايا گر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذا ر 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ مهموني


دلم مهموني ميخواد. يه مهموني حسابي و شلوغ پلوغ كه همه دوستام هم باشند.
 
نویسنده : ملودی ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ بازم بگم يا بسه؟


ميدوني چرا نمي تونم هيچي رو فراموش كنم؟

هر چقدر هم سعي كنم بازم هميشه يه چيزي هست كه همه خاطرات را زنده مي كنه.

مثلا : پيتزا در-ب-در ، ماكاروني، سالاد كلم، چيپس و ماست موسير، شيريني دانماركي، ...

يا جاهايي مثل : ميدون فاطمي، پمپ بنزين عباس آباد، خيابان ميرعماد ، چهارراه پاسداران، سينما آزادي، ...

يا شعرهاي هايده، فيلمهاي كيشلوفسكي، علي حاتمي، مهرجويي، ...

بازم بگم يا بسه؟   

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ سرما!!!


تو هواي به اين گرمي من بيشتر وقتها سردمه، باورتون ميشه؟


نویسنده : ملودی ; ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ بي انصافي


بي انصافيه... حتي نمي تونم بهش فكر كنم... نمي ذارن... در مي زنن... تلفن زنگ مي زنه... برام sms مياد... دزد گير يه ماشين سر و صدا مي كنه...


نویسنده : ملودی ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ اگر عمر دوباره داشتم


 دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانيد:
 
«البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
 
 اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
 
 اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.
 
 در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است".
 
 اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم


نویسنده : ملودی ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ قطار سرنوشت


قطار سرنوشت ما رو با خودش ميبره، ولي نمي دونم چرا اينقدر تكون داره...

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ هفت اصل مهم

«بيل گيتس»، رئيس «مايکروسافت»، در يک سخنراني در يکي از دبيرستان‌هاي آمريکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: «در دبيرستان خيلي چيزها را به دانش‌آموزان نمي‌آموزند». او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبيرستان فرا نمي‌گيرند، بيان كرد.

به گزارش اصول بيل گيتس به اين شرح است:

اصل اول: در زندگي، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.

اصل دوم: دنيا براي عزت نفس شما اهميتي قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار مي‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد، کار مثبتي انجام دهيد.

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسي به شما رقم فوق‌العاده زيادي پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آن‌که بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد براي مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

اصل چهارم: اگر فکر مي‌کنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلي سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزي در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌هاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند، از نظر آنها اين کار «يک فرصت» بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوري بودند و به قدري که اکنون به نظر شما مي‌رسد، ملال‌آور نبودند


نویسنده : ملودی ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ سفرنامه مشهد


ما پريروز بالاخره موفق شديم بريم مشهد. خيلي وقت بود كه اين برنامه را داشتيم ولي به خاطر بيماري من و مشغله همسر نتونسته بوديم.

5شنبه صبح زود رفتيم و آخر شب هم برگشتيم. خوب بود و خوش گذشت و جاهايي را هم كه دلمون مي خواست ديديم. اول رفتيم حرم و بعد از زيارت رفتيم توس آرامگاه فردوسي كه خيلي جالب و قشنگ بود و خيلي خوشمان اومد و كلي عكس و فيلم هم گرفتيم. بعد هم رفتيم طرقبه كه يه محلي بود اطراف مشهد كه بهمون گفته بودند غذاهاش خيلي خوبه و راست هم گفته بودند چون يه نهار عالي اونجا خورديم.

دوباره برگشتيم حرم و آخر سر هم تو مغازه هاي اطراف حرم يه چرخي زديم و سوغاتي خريديم و برگشتيم فرودگاه. سفر مختصر ولي پرباري بود، جاي همه خالي. اميدوارم بتونم به زودي برم مكه زيارت و براتون تعريف كنم.

مش ملودي


نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ انتخاب

اگر يك نفر بهتون بگه الان مي تونيد يه كافي شاپ شيك را به سليقه خودتون تو يكي از شهرهاي دنيا انتخاب كنيد و با اوني كه دلتون مي خواد بريد اونجا، كجا و چه كسي را انتخاب مي كنيد؟

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ وقت طلاست!!!

 

اون قديمها كه مي گفتند وقت طلاست، اين عقيده را هم داشتند كه وقت حتي از طلا هم با ارزش تره چون طلا اگه از دست بره مي شه اونو دوباره بدست آورد ولي زماني كه گذشته ديگه هرگز بر نمي گرده.ولي الان مثل اينكه برعكس شده و تو اين مملكت تنها چيزي كه ارزش نداره وقته.

 ديروز بعد از ظهر نوبت دكتر تغذيه داشتم تو يه بيمارستان معروف و تميز. قرار اين بود كه ساعت 1 كه منشي مياد، به ترتيبي كه اومديم (نه به ترتيبي كه قبلا نوبت گرفتيم!!!) فيش بگيريم و تو نوبت بمونيم تا خانم دكتر حدود ساعت 2 بيان و به ترتيب ويزيت كنند.

از همون اول همه چيز با تاخير شروع شد. خانم منشي ساعت 1ونيم اومد و فيش گرفتيم و ايشون گفتند كه شما نفر دهم هستي و حدود ساعت 4 نوبتت مي شه، پس مي توني بري و ساعت 4 برگردي. من هم كه خيلي وقت بود خريد نرفته بودم با دخترخاله ام كه همراهم اومده بود رفتيم تو مركز خريديهايي كه همون اطراف بود قدم زديم و يك كم خريد كرديم و نزديك ساعت 4 برگشتيم بيمارستان. اون وقت ديديم كه تازه نفر ششم رفته تو و حانم منشي گفت نيم ساعته ديگه بيايين و ما هم كه از خستگي و گشنگي ديگه نا نداشتيم رفتيم تو نمازخونه كمي استراحت كرديم و بيسكوييت هايي كه همراه داشتيم خورديم و ساعت 4و نيم برگشتيم . خلاصه كنم كه ساعت 5 بالاخره نوبتم شد و موفق شدم برم تو و ويزيت بشم و وقتي كه رسيدم خونه ساعت 7 شده بود (ديگه زمان تعطيلي اداره ها شده بود و ترافيك زياد بود).

يعني واسه يه دكتر رفتن من ساعت 12 از خونه بيرون اومدم و ساعت 7 بعد از ظهر برگشتم خونه. به نظر شما با اين اوصاف هنوز هم وقت طلاست؟


نویسنده : ملودی ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ...


مستي هم درد منو ديگه دوا نمي كنه

غم با من زاده شده منو رها نمي كنه

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ اطلاعات لطفا

(يك داستان كوتاه كه با ايميل برام رسيده)

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

 قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

 بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.

 ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .

 بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

 دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .

 انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

 تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .

 صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

 انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .

پرسید مامانت خانه نیست ؟

 گفتم که هیچکس خانه نیست .

 پرسید خونریزی داری ؟

 جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .

 پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

 گفتم که می توانم درش را باز کنم .

 صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

 یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .

 صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .

 بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

 فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .

 وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .

 وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .

 احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .

 سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

 صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .

 ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

 سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

 گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .

 به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .

 گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

 سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .

 یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .

 گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .

 پرسید : دوستش هستید ؟

 گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .

 گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .

 صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .


نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ آلرژي

بازم بهار شد و آلرژي من شدت گرفت. هر روز صبح كه پا ميشم عطسه ها و خارش و سوزش بيني ام شروع ميشه. به ندرت تا ظهر كم ميشه ولي بيشتر وقتها مجبورم يه آنتي هيستامين قوي بخورم تا كمي بهتر بشم و بتونم به كارهام برسم. تازه اين حالت ها مال زمانهاييه كه هوا خوبه اگه هوا ابري و غبار آلود باشه كه بدبخت مي شم و با هيچ آنتي هيستاميني خوب نمي شم.

شما پزشكي را سراغ داريد كه تخصص آلرژي داشته باشه و كارش هم خيلي خوب باشه؟ البته به جز كلينيك آلرژي تهران كلينيك. اونا تا اونجايي كه من ميدونم فقط نوع حساسيت را تشخيص مي دهند و من به خيلي چيزا حساسم و خودم بيشترشونو مي دونم . از خوراكيها مي شه اجتناب كرد ولي با گرده گلها و بوهاي مختلف كه تو فضا پخش هستند نمي دونم بايد چكار كنم. اگه راهنمايي ام كنيد خيلي خيلي ممنون ميشم.

ملودي حساسيتي

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ امروز، فردا ،ديروز

 

امروز همان فردا است كه ديروز منتظرش بوديم.

 

جمله جالبي است با اينكه كوتاهه پر از معني است.

هيچ وقت دقت كرديد كه چه لحظاتي در حال مي توانستيم داشته باشيم كه به اميد آينده از آنها استفاده نكرده ايم و هيچ گاه هم دوباره بدست نيامده اند و فقط افسوس خورده ايم؟

چه روزهاي قشنگي آمده و رفته اند و ما تنها به اميد اين كه بهتر و قشنگترش را خواهيم داشت از آن لذت نبرده ايم؟

زمانهايي بوده اند كه مي توانستيم به ديدن يك فاميل مسن برويم يا با يك دوست قديمي كه سالها از او بيخبر بوده ايم ديداري تازه كنيم ولي هميشه اين كار را به فردا موكول كرده ايم و اين فردا هرگز نرسيده و آن فاميل مسن از ميان ما رفته و آن دوست قديمي نيز براي هميشه مهاجرت كرده و ديگر هرگز فرصت ديدار با آنها را نخواهيم داشت.

بياييد سعي كنيم در لحظه ها زندگي كنيم ، يكديگر را دوست بداريم، عشق بورزيم و محبت كنيم. از باران و برف و سرما همانقدر لذت ببريم كه از بهار و آفتاب و شكوفه ها. اينقدر سرشار از عشق و محبت باشيم كه بتوانيم آنرا به ديگران انتقال دهيم و هر روزمان را به اندازه ديروز و فردا دوست داشته باشيم.


نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک