Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers

+ وبلاگ نی نی

 

این آدرس وبلاگ نی نی هست که از روز اولی که از وجودش مطمئن شدم براش درست کردم و براش نوشتم تا بعدا خودش بخونه و بدونه که چقدر دوستش داشتم و چقدر منتظرش بودم.

 

لینکشو این بغل هم گذاشتم (اولین لینک)

 

من و نی نی و بابایی

monbebe-maman.blogspot.com

 

اگه نظرتونو بگید خوشحال میشم

قلبماچلبخند

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خسرو شکیبایی هم رفت

 

خسرو شکیبایی هم رفت. ولی خیلی زود بود.

من خیلی دوستش داشتم و با بعضی از فیلم هایش زندگی کرده بودم(هامون و سارا بخصوص) . در مورد دکلمه نامه های علی صالحی هم قبلا مفصل نوشته بودم  که چقدر گوش میدادمش و آرامش می گرفتم.

هنوز میتوانست سالیان سال هنر نمایی کند و نقش های ماندگاری که فقط از او بر میامد بر پرده سینما جاودانه کند.

روحش شاد باد

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ تیر ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ چه شخصیتی دارید ؟


این تست فقط 3 پرسش دارد و جواب ها شما را شگفت زده خواهند کرد.
جواب ها را نخوانید زیرا مغز مانند چتر نجات عمل میکند ، وقتی که باز است بهتر کار میکند.
اگر به جواب ها نگاه کنید نتیجه درستی نخواهید گرفت.
یک قلم و کاغذ بردارید و جواب ها را بنویسید.
این یک تست صادقانه است که اطلاعات زیادی از خودتان به شما می دهد.

حالا شروع کنید.....!!!

1- نام های این حیوانات را به ترتیب علاقه خود قرار دهید :

گاو
ببر
گوسفند
اسب
خوک

2- یک کلمه برای توصیف اسامی زیر بنویسید :

سگ
گربه
موش صحرایی
قهوه
دریا

3- به کسانی فکر کنید (کسانی که شما را بشناسند وبرای شما مهم باشند) و آن ها را به رنگ های زیر ربط دهید (افراد تکراری نباشند. برای هر رنگ،نام یک فرد).

زرد
نارنجی
قرمز
سفید
سبز

توجه : جواب های شما باید دقیقاً همانی باشند که مطلوب شماست.
حالا تعابیر و تفاسیر جواب هایتان را بخوانید.

1- ...

گاو یعنی "کار"
ببر یعنی "غرور و فخر"
گوسفند یعنی "عشق"
اسب یعنی "خانواده"
خوک یعنی "پول"

2- ...

توصیف شما ازسگ،"شخصیت شماست"
توصیف شما ازگربه،"شخصیت شریک زند گی تان است"
توصیف شما ازموش صحرایی،"شخصیت دشمن شماست"
توصیف شما ازقهوه،"تعبیر شما از رابطه زناشویی است"
توصیف شما ازدریا ، "زندگی خود شماست"

3- ...

زرد : "کسی که هیچ وقت فراموشش نخواهید کرد"
نارنجی : "کسی که به نظر شما دوست واقعیتان است"
قرمز : "کسی که شما به اوعشق می ورزید"
سفید : "جفت روح شما"
سبز : "کسی که تا آخرعمرتان او را به خاطر خواهید داشت"

 

منبع :   www.siterooz.com

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ آخر هفته

 

 

چرا بعضی ها فکر میکنند نباید 5شنبه و جمعه پست بنویسند؟ من عاشق نوشته های آخر هفته هستم.

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ روزانه

 

 

·         خیلی خسته ام

·         مهمونی رفتم و مهمون داشتم

·         خرید برای نی نی را شروع کردیم و فعلا یه تخت و پارک – کالسکه  و کریر و یه سری شیشه شیر و این جور چیزا خریدیم

·         زیاد نرسیدم بیام اینجا و یا فیلم ببینم

·         سری سوم مهمونام رفتند

·         اگه بهتر شدم بیشتر میام

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خدایا شکرت...

 

 

خدایا شکرت ...

که به ما ایمان دادی تا تو را دوست داشته باشیم و به تو اعتماد کنیم

که به ما سلامتی دادی

که به ما نی نی دادی

که به ما خانواده ای دادی که دوستشان داریم

که به ما مهر و محبت دادی

که به ما دوستان خوبی دادی که همیشه به یاد ما هستند و برای کمک کردن به ما حاضرند

که به ما توانایی کار کردن دادی تا محتاج نباشیم

 

خدایا بابت همه اینها متشکرم ولی کاش علیرغم همه اینها یک کم بیشتر به ما پول میدادی تا بتونیم با این گرانی و تورم وحشتناک کنار بیاییم و یا اینکه ما را جایی بجز ایران مثلا در اروپا بدنیا میاوردی که این همه بدبختی جهان سومی بودن را تحمل نکنیم

خدایا شکرت...

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ همینجوری الکی!!!

 

طرفدار تیم خاصی نیستم. یعنی بودم. طرفدار فرانسه که حذف شد. بعد از اون سعی کردم فقط از زیبایی بازیها لذت ببرم. ولی امشب دلم میخواد اسپانیا ببره. همینجوری الکی.چشمک

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ نیمه شرافتمندانه زندگی

 

 

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، آدمی مفلس و بدبخت که مادرش را در اثر اعتیاد و پدرش را در اثر اعدام از دست داده بود و از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت. ویلان آدمی بود بزدل و در عین حال شجاع که به یک زندگی مضحک عادت کرده بود، او مانند هیچ کدام از کارمندان زندگی نمی کرد، یعنی زندگی یکنواخت بخور و نمیر نداشت به قولی آرزوهایی در سر داشت. همه فکر می کردند او دیوانه است! از همان هایی که زندگی حقوق بگیری و کارمندی شان در طول مدت سی سال خدمت، کوچکترین تغییری نمی کرد و دچار هیچ تحولی نمی شد.

ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن و نقشه کشیدن برای بازنشسته شدن زودهنگام. بی پروا به همه فحش می داد. اگر کاری به او پیشنهاد می شد به راحتی رد می کرد. رییس اداره و نخست وزیر و رییس جمهور را نقد می کرد و به روزنامه های چپی و دست راستی و تکنوکرات و حزب کارگر و سازمان ملل متحد دری وری می گفت و هشدار می داد اسامی کسانی که زندگی او را نابود کرده اند افشا خواهد کرد. پتی اف در تمام مدتی که من می شناختمش پیرهنی می پوشید آبی رنگ مثل پیرهن افسران نیروی هوایی که دو جیب داشت!

همیشه روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید آدمی بود شاد و سرزنده که در مدت پانزده روز دست کم ده بار به خواستگاری می رفت اما به محض تمام شدن پول تا آخر ماه سگی بود در بند محافظه کاری که لحظه ای جز برای مستراح رفتن از   اتاق خود خارج نمی شد!

و این آغاز بزدلی مرد شجاع پانزده روز اول ماه بود.. مردی که نیمی از ماه سیگار برگ می کشید و نیمی دیگر چای خشک. مردی که نیمی از ماه مست بود و سرخوش و نیمی دیگر هشیار و خار. مردی که نیمی از ماه مردم او را آقا خطاب می کردند و نیمی از ماه مردیکه مفنگی! من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است و حتی یک بار در روز نخست ماه می ازدواج کرده است که البته همسرش را در روز بیست و نهم ماه ژوئن به دستور دادگاه طلاق داده است. یکی از دوستان می گفت عاقبت او را زمانی پیش از نیمه ماه بازنشسته کردند تا شرش از سر اداره کم شود. حالا سی سال است که من هم بازنشسته شده ام. روز آخر که من از اداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم: «همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی، همین وضع دو جور مضحک ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»

گفتم: «نه

گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟

گفتم: «نه»

گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟»

گفتم: «نه»

گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»

گفتم:«نه»

گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»

گفتم: «نه»

گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»

گفتم: «آره...نه...نمی دونم

ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید:

«می دونی تا کی زنده ای؟»

جواب دادم: «نه»

ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!» 

 

(این متن با ایمیل برام اومده)

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ تیر ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ روزانه

 

 

  • روز زن و روز مادر را با تاخیر تبریک میگم به همه زنان و مادران ایران.
  • مهموندار بودم تا همین امروز و اصلا نمی رسیدم بیام اینجا.
  • کامپیوتر اگه هم روشن بود در اختیار پسر کوچولوی خواهر شوهرم بود که بازی کنه و همش نگه حوصله ام سر رفته.
  • دیروز دکتر بودم و اوضاع نی نی کاملا خوب بود.
  • از دوستان وبلاگی خبر ندارم و تازه میخوام برم سراغشون.
  • از اخبار دنیا هم همینطور کاملا بیخبرم(خوش به حالم اگه یهو بمب بریزه رو سرمون و بمیریم لااقل من قبلش استرس نداشتم!!!).

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک