Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers

+ کارهایی که دخترم به من آموخت...

 

  • یاد گرفتم که یه دستی غذا بخورم.
  • یاد گرفتم که پنج دقیقه ای حموم کنم.
  • یاد گرفتم که با شنیدن کوچکترین صدایی از او فورا بیدار بشم.
  • یاد گرفتم که چند تا کار بیربط را همزمان انجام بدم.
  • یاد گرفتم که بدون کرم شب و کرم دور چشم زدن هم میشه خوابید.
  • یاد گرفتم که بدون چند ساعت خواب متوالی از خستگی نمیرم.
  • یاد گرفتم که خیلی از غذاها را نخورم تا او دل درد نگیره.
  • یاد گرفتم که هر ساعتی از روز که او را خواباندم اگه از زور بیخوابی در حال بیهوش شدن بودم خودم هم بلافاصله کنارش به خواب برم.
  • یاد گرفتم که بهش لباس بپوشونوم و جاشو عوض کنم و بهش قطره بدم و حمامش کنم (ولی هنوز اعتماد بنفس ندارم که بزارم مامانم برگرده شمال!)
  • یاد گرفتم که ...
  • هنوز هم خیلی چیزا مونده که یاد بگیرم و بقول بزرگترا " حالا کجاشو دیدی تازه اولشه!!!"

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ روزانه

 

  • همه خوبیم(من و نی نی و بابایی و مامانی).
  • مامانم اینجاست و هنوز آمادگی ندارم که بذارم بره و تنهایی از نی نی مراقبت کنم. البته سعی میکنم بیشتر کاراشو خودم انجام بدم ولی بودن مامانم برام دلگرمی و کمک زیادیه.
  • عکسشو تو وبلاگش گذاشتم (http://monbebe-maman.blogspot.com/)
  • دارم کم کم با بیخوابی ها و بهم خوردن نظم و ترتیب زندگی کنار میام ولی واقعا فکر نمی کردم یه بچه به این کوچیکی این همه وقت از آدم بگیره.
  • دلم برای همه دوستای وبلاگی ام تنگ شده و باید به همه سر بزنم ولی نمی رسم و تازه کلی هم ایمیل نخونده دارم.
  • لیست کارایی که نمی رسم انجام بدم را نمی نویسم چون از کارایی که میرسم انجام بدم خیلی بیشتره.
  • فعلا برم مسواک بزنم و کمی به کارای شخصی ام برسم تا پانته آ بیدار نشده.

مامان ملودی

 

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ پانته آ

 

ما برگشتیم. من و نی نی.

اسمش پانته آ است. الان ٨ روزه شده و من تازه امروز اومدم پای کامپیوتر. حال هر دومون خوبه و از همه دوستایی که سر زدند و تبریک گفتند واقعا ممنونم و خوشحالم که دوستای به این خوبی دارم. عکسشو تو بلاگ خودش هم میذارم.

ولی بین خودمون بمونه از اونی که فکرشو میکردم سخت تر بود و البته شیرینتر. به زودی بر می گردم.

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ فردا

 

 

دیگه داره تموم میشه. فردا میرم بیمارستان که نی نی بدنیا بیاد. یادتون باشه برام دعا کنید. به محض اینکه بتونم بشینم میام و از وضعیتمون خبر میدم. پس فعلا خداحافظ تا با نی نی برگردم.

بووووووووووووووووووس

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ شرایط

 

 

چرا بعضی ها هیچ وقت نمی خواهند درک کنند که همیشه شرایط اشخاص عادی نیست؟

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ روزانه

 

 

·         مامانم و برادر کوچیکه آخر هفته میان.

·         خوبم و شمارش معکوس برای ورود نی نی شروع شده و همه هر روز زنگ میزنن و حالم و می پرسن و میگن حالا چند روز مونده؟ (از امروز 10 روز مونده)

·         مهمونی آخر هفته به خوبی برگزار شد ولی من شنبه تا ساعت یک ظهر خواب بودم تا خستگی ام در بره!

·         آخرین فیلمی که دیدم  House of flying daggers  بود که خیلی خیلی قشنگ بود و خوشم اومد.

·         هنوز ساک بیمارستانم را نبستم. دارم کم کم وسایل نی نی را میشورم و خشک می کنم تا بعد ساکم را آماده کنم.

·         خواهر شوهر کوچیکه یه روز قبل از تولد نی نی میاد کمک و برادر کوچیکه همون روز میره تا دور و برمون زیاد شلوغ نشه. مامانم هم که میمونه تا من حالم خوب بشه و بتونم خودم مواظب نی نی بشم.

·         همسر همش نگرانه و در طول روز بارها زنگ میزنه و حال من و نی نی را میپرسه.

·         دیگه نمیدونم  چی بگم. فقط برام دعا کنید تا این چند وقت هم به خوبی بگذره.

·         راستی ممنون از همه دوستان که سالگرد ازدواجمون را تبریک گفته بودید.

 

قلبقلبماچماچ

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک