Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers

+ یلدا

 

یلدا مبارک

پاییز هم با همه قشنگیهاش تموم شد

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها: عشق
comment نظرات () لینک


+ تسلیت

 

فقدان آیت الله منتظری را به همه ایرانیان سبز و سفید تسلیت می گویم

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها: تسلیت
comment نظرات () لینک


+ حسرت

 

بعضی وقتها حسرت اینو میخورم که کاش بتونم لااقل  ۵دقیقه فقط مال خودم باشم

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها: درددل
comment نظرات () لینک


+ درباره الی

 

نی نی رو خوابوندم و کلی مقاومت کردم که خودم خوابم نبره. اول رفتم سراغ ظرفهای ناهار. یه چای خوردم و بعدش کل خونه رو تی کشیدم و اتاقهارو مرتب کردم. الان هم اومدم یه تک پا وبلاگامونو بروز کنم تا نی نی بیدار نشده. اگه بشه بعدش با نی نی بشینیم درباره الی رو که تازه خریدم ببینیم (البته اون که نمیبینه ولی در حالی که دور و بر من می پلکه همه جا رو دوباره بهم میریزه و صد بار صدام میکنه تا یه کار جدید براش انجام بدم و در همون حین از سر و کول من هم بالا میره ، چه حالی میده اینجوری فیلم دیدن !!!).

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها: نی نی و روزانه
comment نظرات () لینک


+ همسر عزیزم تولدت مبارک

 

همسر عزیزم تولدت مبارک

 

ازت ممنونم که برای زندگیمان تلاش میکنی و سعی داری آرامش را به خانواده کوچکمان هدیه کنی

 

دوستت دارم

 

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها: خانواده و عشق
comment نظرات () لینک


+ کاش میشد ...

 

کاش میشد بعضی از روزها رو دور تند رد میشد و سریع تموم میشد و برعکس بعضی از روزها هیچ وقت تموم نمیشد و یا لااقل عقربه های ساعت کندتر از همیشه می چرخیدند.

 

 

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها: درددل
comment نظرات () لینک


+ جادوی موسیقی

 

 

دریک سحرگاه سردماه ژانویه،مردی واردایستگاه متروی واشینگتن دی سی شدوشروع به نواختن ویلون کرد.این مرددرعرض۴۵دقیقه،شش قطعه ازبهترین قطعات باخ رانواخت وازآنجاکه شلوغترین ساعات صبح بود،هزاران نفربرای رفتن به سرکارهایشان به سمت متروهجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بودکه مردمیانسالی متوجه نوازنده شد.ازسرعت قدمهایش کاست وچندثانیه‌ای توقف کرد،بعدباعجله به سمت مقصدخودبراه افتاد.

یک دقیقه بعد،ویلون‌زن اولین انعام خودرادریافت کرد.خانمی بی‌آنکه توقف کندیک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت وباعجله به راه خودادامه داد.

چنددقیقه بعد،مردی درحالیکه گوش به موسیقی سپرده بود،به دیوارپشت‌ سرتکیه داد،ولی ناگهان نگاهی به ساعت خودانداخت وباعجله ازصحنه دورشد.

کسی که بیش ازهمه به ویلون زن توجه نشان داد،کودک سه ساله‌ای بودکه مادرش باعجله وکشان کشان بهمراه می ‌برد.کودک یک لحظه ایستادوبه تماشای ویلون‌زن پرداخت،مادرمحکمترکشیدوکودک درحالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود،بهمراه مادربراه افتاد،این صحنه،توسط چندین کودک دیگرنیزبه همان ترتیب تکرارشدووالدینشان بلااستثنابرای بردنشان به زورمتوسل شدند.

درطول مدت۴۵دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت،تنهاشش نفراندکی توقف کردند.

بیست نفرانعام دادند،بی‌آنکه مکثی کرده باشند و سی ودو دلارعاید ویلون‌زن شد.

وقتیکه ویلون‌زن ازنواختن دست کشیدوسکوت برهمه جاحاکم شد،نه کسی متوجه شدونه کسی تشویق کردونه کسی اوراشناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان جاشوابل،یکی ازبهترین موسیقیدانان جهان است ونوازنده یکی ازپیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار،می‌باشد.

جاشوابل،دوروزقبل ازنواختن درسالن مترو،دریکی ازتأترهای شهربوستون،برنامه‌ای اجراکرده بودکه تمام بلیطهایش پیش‌فروش شده بودوقیمت متوسط هربلیط یکصددلاربود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوابل درایستگاه متروتوسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بودوبخشی ازتحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی،سلیقه والوویتهای مردم بود.

آیامادرشرایط معمولی وساعات نا‌مناسب،قادربه مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟

لحظه‌ای برای قدر‌دانی ازآن توقف می‌کنیم؟

آیانبوغ وشگردهارادریک شرایط غیرمنتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی ازنتایج ممکن این آزمایش میتوانداین باشدکه اگرمالحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم وبه یکی ازبهترین موسیقیدانان جهان که درحال نواختن یکی ازبهترین قطعات نوشته شده برای ویلون،است،گوش فرادهیم،چه چیزهای دیگری راداریم ازدست میدهیم؟

 

این متن با ایمیل برام اومده

 


 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها: داستان
comment نظرات () لینک


+ تولدت مبارک

 

امروز تولد برادر کوچیکه است. صبح که باهاش حرف زدم خیلی ناراحت بود و می گفت دیگه پیر شدم و من بهش گفتم اگه تو پیر شدی من چی بگم؟

 

خلاصه که میخواستم بگم داداش کوچولوی عزیزم که حالا دیگه واسه خودت مردی شدی، تولدت مبارک و بدون که اگه صد ساله هم بشی باز هم داداشی کوچولوی عزیز دردونه منی که میبردمت مهد کودک، میبردمت سینما و بعدش هم دندون پزشکی (یادته که؟)

 

پ.ن: من ADSL میخوام گریه. دارم دق میکنم با این اینترنت هوشمند ذغالی.

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها: خانواده و عشق
comment نظرات () لینک


+ تغییرات

 

وقتی یه چند وقت نمیایی اینجا دیگه برگشتن سخت میشه.

احساس میکنی با خودت بیگانه شدی.

احساس میکنی از دوستهات دور شدی.

فکر میکنی کلی اتفاق افتاده که تو ازشون بیخبری.

دوباره نوشتن سخت میشه و نمیدونی از کجا شروع کنی.

 

مثل یه خونه جدید که چند وقت طول میکشه که بهش عادت کنی.

که وقتی از خواب پا میشی تعجب نکنی که کجایی.

وقتی دنبال یه چیزی میگردی تو کمدهای خونه قبلی آدرس میدی.

وقتی یه چیزی میخواهی بخری دلت میخواد برگردی و از مغازه همیشگی خرید کنی.

 

ولی عادت میکنی... خیلی زود عادت میکنی.

خوبی آدمها به همینه . زود میتونند به تغییرات عادت کنند وگرنه نمی تونستند مرگ را هم تاب بیارند و از هر تغییری گریزان بودند و هیچوقت تو زندگی ریسک نمی کردند.

 

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ روزانه (بعد از یک ماه)

 

  • بالاخره خونه را عوض کردیم و اسباب کشی و جابجا کردنهام تازه تموم شده. البته هنوز خیلی کارها دارم که انجام بدم . مثل خرید یه سری وسایل و دوختن پرده و روتختی و از این جور کارها
  • نی نی تازه به خونه جدید عادت کرده. تا دو هفته اول اصلا از کنار من تکون نمیخورد و خودش اصلا تو خونه راه نمی رفت و فقط به کمک مامانم که باهاش بازی میکرد یا میبردش پارک تونستم به کارهام برسم
  • تو این مدت همه مون سرما خورده بودیم که بهتر شدیم ولی خوب اوضاع حسابی قاطی پاتی شده بود
  • این دو روز تعطیلی هم رفتیم شمال که مامان رو برگردندیم و زود برگشتیم
  • اینجا ADSL ندارم فعلا و وقت هم نمیکنم زیاد بیام ولی کم کم به همه دوستان سر میزنم

 

 

  • یه چیزی بگم برای اینکه خودم یادم بمونه: خونه قبلیمون رو خیلی دوست داشتیم. اولین خونه ای بود که خریدیم و 5 سال هم توش زندگی کردیم و تنها دلیلی که باعث شد عوضش کنیم کوچک بودنش بود که با وجود نی نی جامون خیلی تنگ شده بود. روزی که برای آخرین بار میومدیم بیرون هردومون( من و همسر) گریه مون گرفته بود.

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها: روزانه و درددل
comment نظرات () لینک