Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers

+ ماهی

 

ماهی قرمز خوشگلم که دو سال بود داشتیمش دیشب مرد

(در راستای پست قبل)

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٩
تگ ها: احساس
comment نظرات () لینک


+ گند

 

یه روز گند از اول صبحش گنده تا آخر شبش

 

نمونه اش هم همین پست نوشتنم(هر چی می نوشتم پست نمیشد ولی وقتی تستی همین رو نوشتم پست شد)

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٩
تگ ها: درددل
comment نظرات () لینک


+ چه خبر شده ؟

 

چه خبر شده ؟ هر چی می نویسم پست نمیشه

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٩
تگ ها: پرسش
comment نظرات () لینک


+ نوستالژی

 

امروز بعد از مدتها از اون پفک نمکی های مینو که قدیم ها بود خوردم.

البته الان دیگه پفک ها هم طعم قدیم رو نمیدند

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٩
تگ ها: نکته
comment نظرات () لینک


+ اولین برف بازی نی نی

 

نی نی سر کوچه در حال برف بازی و صد البته ایشون بدون توپ جایی نمیره

نی نی رو پشت بوم در حال اولین برف بازی عمرش

 

چند تا عکس هم تو وبلاگ خودش گذاشتم

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٩
تگ ها: نی نی
comment نظرات () لینک


+ من خوبم...

 

  • من خوبم
  • من خسته نیستم
  • من ناراحت نیستم
  • من دلم نگرفته
  • من دلم تنگ نشده
  • من خوبم
  • همه چی آرومه
  • من چقدر خوشحالم
  • من خوبم
  • ...
  • ولی نمیدونم چرا همش میخوام بزنم زیر گریه

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٩
comment نظرات () لینک


+ تلفن

 

یه وقتایی خیلی دلت گرفته و نمیدونی باهاش چیکار کنی اونوقت یه تلفن از یه دوست داری که اصلا انتظارش رو نداشتی و خیلی خوشحالت می کنه

 

یه وقتایی هم برعکسه. حالت خوبه ولی یاد یکی افتادی و احساس می کنی که اونم بیادته و هر لحظه انتظار داری یه خبری ازش بشنوی و یا حداقل یه اس ام اس بهت بزنه ولی دریغ از کوچکترین صدایی که از گوشیهات بلند بشه و حال خوبت کم کم از بین میره

 

بعضی وقتا هم اصلا حوصله نداری و اصلا دلت نمیخواد با کسی حرف بزنی و فقط دلت میخواد تنهایی و سکوت داشته باشی ولی دقیقا همون روز تمام دوستان و آشنایان قدیم و جدید بهت زنگ میزنند و اگه جواب هم ندی یه سری شون هستند که نگرانت می شوند و تو نمیدونی باید چکار کنی و بازم کل روزت با صحبت های بیخودی میگذره و حالت بد و بدتر میشه

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٩
تگ ها: درددل و احساس
comment نظرات () لینک


+ عشق

 

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند.

آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...

...و عاشق هم شدند.

کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،

و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..

بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»

کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»

بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل هوا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»

بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...

...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.

قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»

بچه قورباغه گفت قول می دهم.

ولی مثل عوض شدن فصل ها،

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،

بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»

بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...

من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...

این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»

  ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل دنیا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،

او دم نداشت.

  کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»

 بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»

  «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»

 کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.

  یک شب گرم و مهتابی،

کرم از خواب بیدار شد..

آسمان عوض شده بود،

درخت ها عوض شده بودند

همه چیز عوض شده بود...

اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.

 بال هایش را خشک کرد.

بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.

آنجا که درخت بید به آب می رسد،

یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

 پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»

  ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»

قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،

و درسته قورتش داد.

و حالا قورباغه آنجا منتظر است...

...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....

...نمی داند که کجا رفته.

   جی آنه ویلیس


نویسنده : ملودی ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ دی ،۱۳۸٩
تگ ها: عشق و نکته و داستان
comment نظرات () لینک


+ فرار

 

از آلودگی فرار کردیم و رفتیم شمال پیش مامانم اینا. ولی همش من و نی نی مریض بودیم و توی سه هفته ای که اونجا بودیم دوبار پشت هم سرما خوردیم و دکتر رفتیم . همسر که تو تعطیلات اومده بود دنبالمون دید اصلا حالمون خوب نیست ما رو نبرد و تنها برگشت تهران که بعدش خودش هم مریض شد. بالاخره ما که کمی بهتر شدیم چند روز پیش خودمون با هواپیما اومدیم.

 

هنوز چمدونهام کامل باز نشده و هر چیزی که لازم دارم باید برم از تو چمدون بردارم. فقط کمی خونه رو مرتب کردم و لباس های شستنی ها رو شستم. هنوز خیلی کار دارم. باید خرید کنم. خونه رو تمیز کنم. چمدونها رو باز کنم. برم باشگاه ثبت نام کنم(ایندفعه قضیه جدیه...قول میدم). چند تا کار بانکی دارم که هر چه زودتر باید انجام بشه. چند تا دکتر هم باید برم که خیلی وقته نرفتم(پوست-زنان-چشم پزشک-غدد-تغذیه)...

 

خدا میدونه کی میرسم که همه رو انجام بدم با وجود نی نی که این مدت عادت کرده همش دور و برش شلوغ باشه و حالا احساس تنهایی می کنه و همش به من می چسبه

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ دی ،۱۳۸٩
تگ ها: روزانه و درددل و نی نی
comment نظرات () لینک