Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers

+ زندگی

 
شب ها زود بخواب

صبح ها زودتر بیدار شو

نرمش کن، بدو، کم غذا بخور

زیر بارون راه برو

تو زمستون گلوله برفی درست کن

هر چند وقت یک بار نقاشی بکش

در حمام آواز بخوون و کمی آب بازی کن

سفید بپوش

آب نبات چوبی لیس بزن

بستنی قیفی بخور

به کوچکترها سلام کن

گاهی، شعر بخون

نامه ی کوتاه بنویس

زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش

به دوست های قدیمیت تلفن بزن

فرصت کردی به شنا برو

هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن

اراده کن که خواب ببینی

از خواب های بد بپر و آب بخور

چای بخور و برای دیگران چای دم کن

جوراب های رنگی بپوش

مادرت رو بغل کن و روشو ببوس

به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن

دنبال بازی کن، اگر نشد وسطی بازی کن

به برگ درخت ها دقت کن

به بال پروانه ها دقت کن

قاصدک ها رو بگیر و فوت کن

به باغ وحش برو

چرخ و فلک سوار شو

کوه برو

هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده

خواب هات رو تعریف نکن

خواب هات رو بنویس

خنده رو از یاد نبر

چشم هات رو روی هم بگذار

شیرینی بخر

با بچه ها توپ بازی کن

برای خودت برنامه بریز

قبل از خواب موهات رو شانه کن

به سر خودت دستی بکش

خودت رو دوست داشته باش و برای خودت دعا کن!

برای خودت دعا کن که آرام باشی

وقتی توفان می آید، تو همچنان آرام باشی

تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد

برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛

آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد

برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی

برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی

برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد

چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است

ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی

برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخه راهی را که باید بروی خیلی طولانی است

خیلی چاله چوله داره؛ دام های زیادی در آن پهن شده و باریکه های خطرناکی داره

پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیر است

برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی

چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است

هیچ وقت خودت را به مردن نزن!

برای خودت دعا کن که زنده بمانی

زنده ماندن چند راه حل ساده دارد

برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز داری بخوابی

باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد

بیداری هایی آمیخته با روشنایی، صدا، نور، حرکت

تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی

همیشه سهمت را بخواه

و بیشتر از آنچه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند

برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و نگذاری هیچ چیزی سینه ات را آلوده کند

برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد

هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت را معاینه کنند

دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند به اندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!

اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت پنجره و به آسمان نگاه کنی

آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود

آن وقت صدایش کن

به نام صدایش کن

او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟!

تو صریح و ساده و رک بگو

هر چیزی که می خواهی فقط از خدا بخواه

خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند

شادمان باش

او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی

از او کمک بگیر

از او بخواه به تو نفس، چرخ و فلک، قدم زدن، کوه، سنگ، دریا، شعر، درخت، تاب، بستنی،
سجاده، اشک،حوض، شنا، راه، توپ، دوچرخه، دست، آلبالو، لبخند، دویدن و عشق... بدهد.


آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده که زندگی از اینکه تو زنده هستی به خودش ببالد !
و در نشیب و فرازهای زندگی ات دیگران را نیز فراموش نکن ...
 
 
(این متن با ایمیل برام  اومده ) 
 
نویسنده : ملودی ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳٩۱
تگ ها: نکته
comment نظرات () لینک


+ ؟؟؟؟؟

 

نوشتنم نمیاد

...

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳٩۱
تگ ها: درددل
comment نظرات () لینک


+ اشک

 

این روزها بی دلیل اشک تو چشمام جمع می شه و بی صدا میریزه رو گونه هام و کیبردم

.

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳٩۱
تگ ها: درددل
comment نظرات () لینک


+ زن

 

هنگامی که خدا زن را آفرید به مرد گفت:

 

"این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ..."

 

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود

 

که شیخ مکار سخن او را قطع کرد و چنین

 

گفت: "بله  وقتی با زن روبرو شدی مراقب

 

باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر

 

افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و

 

مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها

 

شیاطین می بارند. گوشهایت را ببند تا

 

طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که

 

مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که

 

یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را

 

بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و

 

به چاه ویل سرنگونت میکند.... مراقب

 

باش...."

 

و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را

 

آفرید، گفتم: "به چشم."

 

شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که:

 

"خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و

 

این از لطف خداست در حق تو. پس شکر

 

کن و هیچ مگو...."

 

 

گفتم: "به چشم."

 

در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت

 

و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش

 

ننگریستم و آوایش را نشنیدم.

 

چقدر دوست می داشتم بر موجی که مرا

 

به سوی او می خواند بنشینم، اما از خوف

 

آتش قهر و چاه ویل باز می گریختم.

 

هزاران سال گذشت و من خسته و

 

فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی

 

یا کسی که نمی شناختم اما حضورش را

 

و نیاز به وجودش را حس می کردم .

 

دیگر تحمل نداشتم.

 

پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم و

 

گریستم. نمی دانستم چرا؟

 

قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در

 

پیش پایم به زمین نشست. به خدا نگاهی

 

کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب

 

داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم

 

و دردم را بگویم، می دانست.

 

با لبخند گفت: این زن است.

 

وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او

 

داروی درد توست.

 

بدون او تو غیرکاملی.

 

مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را

 

بشکنی که او بسیار شکننده است.

 

من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم.

 

نمی بینی که در بطن وجودش موجودی را

 

می پرورد؟

 

من آیات جمالم را در وجود او به نمایش

 

درآورده ام.

 

پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی

 

مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن،

 

گیسوانش را نظر میانداز و حرمت حریم

 

صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این

 

دیدار کنم."

 

من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم.

 

پرسیدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه

 

ویل تهدید کردی؟"

 

خدا گفت: "من؟!!!!"

 

فریاد زدم: "شیخ آن حرف ها را زد و تو

 

سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش

 

نبودی چرا حرفی نزدی؟"

خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی

 

گفت: "من سکوت نکردم، اما تو ترجیح

 

دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای

 

مرا."

 

و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان

 

حرفهای پیشینش را تکرار میکند

 

و خدا  زن را آفرید و بهشت  را

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ شهریور ،۱۳٩۱
تگ ها: نکته و عشق
comment نظرات () لینک