Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers

+ بچه ها

 

بچه ها وقتی کوچک هستند همش بهت می چسبند. خواب و بیداری نداره تمام مدت بهت چسبیدند یا دارند شیر میخورند یا تو بغلت هستند و خیلی هنر کنند رو پات بخوابند. تو که سالها تنها و راحت زندگی کردی( 20 – 30 سال و یا حتی بیشتر ) کم کم خسته میشی. دلت میخواد کمی تنها باشی. تنها بخوابی و هر وقت دلت خواست غلت بزنی. هر وقت خوابت اومد بخوابی و هر وقت گرسنه ات شد غذا بخوری . با خیال راحت دوش بگیری و زندگی خودت رو داشته باشی ولی خوب میدونی که نمیشه و همه اینها منوط به زمانبندی نی نی ات هست که انجام می گیره و تو هیچ نقشی نداری.

 

کم کم که بزرگ می شوند همونطور هم کم کم  ازت دور می شوند:

اول از همه شیر مادر قطع میشه و زنده موندنش دیگه وابستگی مطلق به تو نداره

بعد تختشون میره تو اتاق خودشون

بعدتر بازیهاشون از آشپز خونه کنار تو میره تو اتاق خودشون

کمی بعدتر میخوان تلویزیون خودشونو داشته باشند

کمی بعدتر هم دوست دارند حتا غذاشون رو جلوی تی وی تو اتاقشون تنها بخورند

...

چند سال بعد هم تو روت می ایستند و میگویند تو خیلی قدیمی فکر می کنی

 

اون وقته که به خودت میای و تازه می فهمی که چه اتفاقی افتاده. اون دیگه اون موجود کوچولویی که بدون تو نمیتونست زندگی کنه نیست. بزرگ شده، مستقله، نظرات خودشو داره (که معمولا هم 180 درجه با نظرات تو فرق داره) . بدون تو هم میتونه راحت زندگی کنه و تنها وابستگی که به تو داره عاطفیه.

 

بعدش دیگه زمانی میرسه دلت برای بچگی هاش تنگ میشه . دقیقا واسه همون وقتهایی که دلت میخواست تنها باشی. ولی الان میخواهی زمان رو به عقب برگردونی و دوباره بتونی اون موجود کوچولو رو به سینه ات بچسبونی و هیچوقت از کنار خودت دورش نکنی .

 

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک