Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers

+ خونه مادربزرگ

 

مادربزرگ مادری ام یه خونه قدیمی داشت. خونه اش خیلی قشنگ بود. پر درخت و گل و گلدان و یه حوض کوچولو. چند سال پیش که همه رفتن تو کار بساز و بفروشی و خونه های قدیمی را کوبیدند و ساختند ، مادربزرگم هم خانه اش را فروخت و یه آپارتمان نقلی خرید. آقای بساز و بفروش هم از زمینش 10 واحد آپارتمان درآورد که وسط کوچه قد کشید. بقیه همسایه ها هم کم و بیش خانه هاشان را فروختند و زمینهاشان تبدیل به آپارتمان های کوتاه و بلند شد. ولی بافت قشنگ و قدیمی کوچه شان ازبین رفت. حالا یکی درمیون یا چند تا درمیون هنوز خونه های قدیمی با بافت معماری 30 یا 40 سال پیش وجود داره ولی مابین آنها آپارتمان های نوساز وجود داره و دیگه محله اون حس قدیمی و آشنا را که بچگی هامون را به یادمون می آورد نداره.

 

ولی جالبه که من هنوز بعد از این همه سال هنوز خواب همون خونه قدیمی مادر بزرگم را می بینم . با همون حال و هوای بچگی ، در حالیکه پدربزرگم هم هنوز زنده است و در کنار ماست. واقعیت اینه که خاطرات کودکی در اعماق وجودمان نقش بسته و به آسانی فراموش شدنی نیست و هنگامی که به خواب می رویم در ضمیر ناخودآگاه مان بیدار می شود و هنوز هم می تواند در زندگی مان تاثیر داشته باشد. کاش که کودکی مان هرگز فراموش نشود و به همراه آن صداقت و پاکی و محبتی که به نظر می آید در آن زمانها خیلی بیشتر از الان بود.

 

نویسنده : ملودی ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک